دخترم روزت مبارک ♥♥

                           برای دختر گلم یه آسمون عشق میارم
       برای ناز اون چشاش سخاوت هدیه میارم
             یک دل پر امید و مهر ، ترانه ساز غصه ها
                   هدیه من به دخترم ، همون غریب بی ریا

                              دخترم ...عشقم ...امیدم ...روزت مبارک

            


ادامه مطلب
مهتا وعمل لوزه ...

                                        

19مرداد ماه مهتا وقت دکتر داشت که باید همون روز عکس رادیولوژی و نوار گوش رو تجدید میکردیم ... بعد از انجام این کارها رفتیم پیش دکتر و با دیدن نوار گوشش گفت چون فشار منفی گوشش بالاست مهتا خانوم بهتره که عمل بشه .... گفت که تو این مدت که دارو مصرف کرده لوزه اش کوچکتر شده اما فشار روی گوشش زیاده بهتره که عمل بشه ..... (بقیه در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
تعطیلات عید فطر ...

                             

              

صبح ساعت یک ربع به 7  بیدار شدیم ... اول نمیخواستم برای نماز برم چون فکر میکردم مهتا از خواب بیدار نشه اما خدا کمک کرد و وقتی رفتم توی اتاقش و صداش کردم و گفتم که میای باهم بریم نماز با خوش رویی بیدار شد و سلام کرد و صبح بخیر گفت .... اونهم با یه لبخند خیلی خوشگل آرام


بقیه در ادمه مطلب


ادامه مطلب
ماه رمضان امسال مهتا ...

            

 پنجمین ماه رمضانیه که دخترم با ما همراهی میکنه .... امسال بیشتر در مورد روزه داری و ماه رمضان سوال میپرسه و دوست داره که خودشم روزه بگیره اما تا گشنه اش میشه و یه چیزی میخوره میگم مگه تو روزه نبودی ؟ میگه نه  اصلا من نمیخوام روزه بگیرم آخه گشنمه چشمک.... اما زمان افطار که میشه و سفره روپهن میکنیم زودتر از ما سر سفره اماده خوردنه .... و بیشتر از ما که روزه داریم افطار میکنه ...زبان

شبهای قدر امسال هم پا به پای ما بیدار بود ... وقتی میرفتیم مسجد کوله بارش رو هم باید میبردیم .. از کتاب داستان و دفتر نقاشی و مداد رنگی و خرگوشی گرفته تا خوراکی و آب و .... اونجا هم هر دفعه با یکی دوست میشد و کلی بازی و شادی ....  موقع رفتن خیلی خانوم و قشنگ چادرش و سرش میکرد ..به محض اینکه میرسیدیم داخل مسجد و میشستیم سریع درش میاورد میذاشتش کنار تا راحت بتونه بازی کنه ...آرام

گاهی هم شیطونی میکرد و ادای مردم و در می آورد کتاب دعا رو میگرفت دستشو الکی گریه میکرد و منو به خنده می انداخت این فسقلی خجالت

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
تولد چهار سالگی مهتا باتم مینی موس

                

مهتا ی من :

تولدت هزاران بار مبارک.نمیدونم چی بنویسم که احساس قلبیم را نسبت به تو عزیز دلم بازگو کرده باشم . این را بدان که عاشقانه دوستت دارم و خدا را بخاطر تو هدیه الهی هزاران بار شکر می کنم که مرا لایق داشتنت دانست. و از خداوند بی همتا می خواهم تا خود نگهدار و حافظ تو باشد .

                        

                

               

بقیه عکسها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
تولد مهتا به ماه قمری

مهتا ی من توی یه روز خاص به دنیا اومده ...

     روز میلاد امام حسین و شب تولد حضرت اباالفضل......         

                               Cupcake comment 

پس دختر من عیدیه خدا و امام حسینه دیگه محبت... ما هم هر دو تولد و برای مهتا جشن میگیریم یکی تولد خصوصی و یکی تولد دسته جمعی ......

               

بقیه عکسها در ادمه مطلب
 


ادامه مطلب
مهتا تپل میشود !!؟!

بعد از اولین دوره درمان لوزه مهتا ... دختری به شدت پر اشتها شده ..به طوری باعث تعجب من و پدرش و سایر اقوام نزدیک شده ...از دکترش که پرسیدم گفت  چون لوزه حس بویایی و چشایی رو کم میکنه و باعث کم اشتهایی و مریضی مکرر میشه .... الان دوباره حس چشاییش زیاد شده به غذا اشتها پیدا کرده ...

جالبه قبلا مهتا به بو اینقدر حساس نبود ..الان حتی وقتی توی ماشین نشسته از هر جای که رد میشیم میگه : بوی چی میاد ؟؟؟ خیلی به بو حساس شده خییییییلی ..وقتی میخواد بره دستشویی اول بینیش و میگیره تا بو رو متوجه نشه .... یعنی واقعا قبلا اینقدر در گیر بوده که بو ها رو متوجه نمیشده تعجب

خدا رو شکر موقع خواب هم کاملا با دهان بسته نفس میکشه و دیگه مشکل خشک شدن دهان رو نداره ...الهی بمیرم یادمه گاهی توی زمستون اینقدر شبها سخت نفس میکشید که هر نیم ساعت از نفس تنگی از خواب میپرید و گریه میکرد ....

اما الان در طی مراحل درمان روز به روز داره بهتر میشه ...امیدوارم درمان دارویی جواب بده و احتیاجی به عمل نباشه .... خلاصه مهتا خانوم ما از وقتی حس بوییایی و چشایش قوی شده به غذا خوردن علاقه بسیااااااااااار زیادی پیدا کرده و داره تپل میشه ...خدایا شکرت ...

اوف بر تو ای مریضی ...

دخترکم دوباره مریض شده ... مریضی وحشتناک ..... از بی اشتهایی و  و تب شروع شد . تا به اسهال و استفراق شدید همراه با تب بالا رسید ... چند بار دکتر بردیمش اما فایده ای نداشت ...هرچی میخورد توی معده اش نمیموند 

اینقدر بیرون روی داشت که متعجب بودم مگه روده های تو چقدر گنجایش دارن عزیییزم ؟؟؟؟  بردیمش کلینیکی که دکترش اونجا بود گفت که باید سرم بزنه و ازش همونجا آزمایش خون  مدفوع گرفتن و دکتر براش آنتی بیوتیک

وریدی و سرم تجویز کرد چون آب بدنش کم شده بود ... الهی بمیرم چقدر گریه کرد وقتی میخواست به دستش آنژوکت بزنن . همش التماس میکرد و از من و باباش میخواست که ببریمش خونه ... یه لحظه آروم و قرار نداشت ...دلم میخواست بشینم و هق هق گریه کنم ... اما باید محکم می بودم و به دخترکم دلداری میدادم ...یاسر که توانایی دیدن این صحنه ها رو نداشت سریع از اتاق بیرون میرفت .... بعد از وصل کردن سرم بچه های دیگه آروم میشدن و یه جورایی سرشون گرم میشد اما متاسفانه مهتا اصلا یک لحظه هم گریه اش بند نیومد و همچنان میخواست که ببریمش خونه .بابا یاسربراش چند تا کتاب دورا که خیلی دوست داشت خرید و من براش میخوندم تا آروم بشه وکمتر بی قراری کنه اما اون هم زیاد جواب نداد ... تمام مدتی که سرم بهش وصل بود گریه کرد یعنی حدود یک ساعت و نیم غمگین...چشمهاش اینقدر ورم کرده بود کـــــــــــــه نگـــــــــــو  ....ا ین ورم تا یک روز طول کشید تا خوب بشه ..... یک روزه دیگه گذشت اما مهتا همچنان بد حال بود دوباره به دکتر مراجعه کردیم و گفت یه نوبت دیگه باید آنتی بیوتیک بزنه ..اگر حالش بهتر نشد 48 ساعت باید بیمارستان بستری بشه .....

دیگه طاقتم طاق شده بود دیگه توان تحمل بیمارستان رفتنش و نداشتم ... دخترکم  خودش از رفتن به دستشویی خسته شده بود .... دیگه رمق راه رفتن ..نداشت ... روز بعد برای تزریق آنتی بیوتیک رفتیم کلینیک که خوشبختانه خود دکتر هم بود و گفت این آنتی بیوتیک اینقدر قویه که حتما باید داخل سرم بزنن .. ... مونده بودم باید چطوری به مهتا بگم تا دوباره قیل وقال را نندازه که هیچ فایده ای نداشت و این بار بیشتر از دفعه قبل گریه و جیغ و داد راه انداخت ... خوشبختانه مقدار سرمش کمتر بود و نیم ساعته تموم شد ... اما مهتا رو به شدت از دکتر و سرم و این حرفها متنفر کرد .... ویروس خیلی مقاومی بود ... تقریبا 10 روزی طول کشید تا مهتا یکم بهتر شد ..... و روزهای خوب سلامتی آروم آروم از راه رسید ... خدایا همه بچه های مریض رو شفا بده .. خدایا هیچ مادری مریضی بچه اش رو نبینه  انشاالله ....

         

بابایی روزت مبارک ...♥♥♥

دخـتـر کـه بــاشی
میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـت پـــِدرتـه
دخـتـــر کـه بــاشی میـدونـی محکــم تــریـن پنــاهگــاه دنیــا
آغــوش گــرم پـــدرتـه
دخـتــــر کـه بــاشی میـدونـی مــردانــه تـریـن دستــی
کـه مـیتونی
تو دستــت بگیـــری و
دیگـه از هـــیچی نترسی
دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه
هر کـجای دنیـا هم بـــاشی
چه بـاشه چـه نبــاشه...

بابا یاسر مهربون روزت مبارک


ادامه مطلب
از زندگی ..

          

دخترکم مهتای من ..... این روزها خیلی خانوم تر شدی .... و البته خیلی به من وابستگیت بیشتر شده .... مدام میای پیشم و بوسم میکنی ...دوست داری بیشتر بغلت کنم و خلاصه بیشتر باهم لاو میترکونیم محبت

 تو که عاشق مهد رفتن بودی و حاضر نیستی حتی یک روز هم نری چند روز صبح برای رفتن به مهد بهانه میاوردی که دلم برای مامانم تنگ میشه ... بغلو من بهت این اطمینان رو میدادم که امروز خودم میام دنبالت  تا راضی میشدی

حتی خونه مامان جون رو که خیلی دوست داری حاضر نیستی بدون حضور من بری ....

مدام میگی مامان خیلی دوستت دارم اصلا عاشقتم مامان و بوس بوس . میگی مامانم ودوست دارم آخه صورتش خیلی نرمه ....آرام           الهی فدات شم تو تمام زندگی منی خانوم محبت

آخه دختر طلا نمیگی مامان با این کارهات از خوشی دق میکنه ..... نه واقعا نمیگی .....عاشـــــــــقتم مهتــــا..

 

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد