الکی....

           

من فقط عاشق اینم روزهایی که با تو تنهام کار و بار زندگیمو بذارم برای فردام ......      

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه ام بشینم یه گوشه دنج موهای تو رو ببافم ....         

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم ....

کتابهای درسی مهتا !!!

              

از طرف مهد چند جلد کتاب بهمون دادن تا بریم و جلد کنیم و برچسب بزنیم .... با مهتا گلی رفتیم جلد کتاب و برچسب خریدیم ...بعد با کمک بابا یاسر و مهتا کتابها رو جلد کردیم و برچسب زدیم .... کلی لذت بردم از این کار یاد دوران مدرسه خودم افتادم .....

بقیه عکسها در ادمه مطلب

          


ادامه مطلب
روز جهانی کودک ...

                                  

روز جهانی کودک توی مهد جشن داشتن و کلی بهشون خوش گذشته بود ..بعد از ظهر همراه هم رفتیم کتابخونه بهمن و برای هدیه یه مجموعه کتاب 6 جلدی برای مهتا خانومی گرفتیم ... آخه هدیه مورد علاقه مهتا کتاب و cd هستش که من بیشتر سعی میکنم کتاب بخرم براش ....

بعد از خرید کتاب از جلوی پاساژی که بیشتر برای مهتا خرید میکنیم داشتیم رد میشدیم که مهتا گفت نمیخوای برام لباس بخری ؟ دیگه رفتیم و  یه لباس خوشمل هم برای دخملی گرفتیم ....

این هم هدایای مهتا گلی برای روز کودک :

     

یک اتفاق بد توی یه روز خوب ...

           

روز چهارشنبه 9 مهرماه توی مهد الینا جشن بود ما هم همراه خاله شیدا و الینا و عمو رفتیم .... مهد الینا توی اداره جهاد کشاورزی هستش که حیاطش یه محوطه بزرگ و سرسبزه ... همه والدین زیر انداز پهن کرده بودن و برنامه براشون اجرا میشد ... خیلی با صفا بود والدین با بچه ها بازی های گروهی میکردن مثل طناب کشی و عموزنجیر باف و قطارر بازی و .... هم به بچه ها خوش گذشت هم به بزرگترها که یه فرصت پیدا کرده بودن یاد بچگیهای خودشون بکنن . بابا ها رفتن بلال درست کردن و بقیه هم سر گرم بودن آخر برنامه آش هم بهمون دادن  .

بقیه در ادمه مطلب


ادامه مطلب
گزارش استعداد یابی ...

چند وقت بود که دوست داشتم از مهتا یه تست هوش بگیرم تا اینکه مدیر مهد اعلام کرد که از طرف یکی از موسسه های معروف قراره بیان داخل مهد و از بچه هایی که علاقه دارن تست بگیرن ...منهم موافقت کردم .

تست توی دو روز متوالی انجام میشد .. بدون حضور والدین .البته چون این تست داخل فضای مهد بود خوشبختانه بچه ها دقدقه نا آشنایی با محیط رو نداشتن و خیلی راحت با قضیه کنار میومدن ...

مهتا گلی ما هم خیلی زود با خانومی که  مسئول این کار بود دوست شد و کاملا راحت به سوالها پاسخ میداد ... البته من حضور نداشتم طبق گفته های خودش و مربیشون متوجه شدم ....

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
شمال شهریور 93

                                 

چند وقتی بود که تصمیم داشتیم همراه خواهر وبرادرهای من دسته جمعی بریم شمال ولی برنامه مون باهم جور نمیشد ... تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتیم روز جمعه 21 شهریور ماه حرکت کنیم .

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
دخترم روزت مبارک ♥♥

                           برای دختر گلم یه آسمون عشق میارم
       برای ناز اون چشاش سخاوت هدیه میارم
             یک دل پر امید و مهر ، ترانه ساز غصه ها
                   هدیه من به دخترم ، همون غریب بی ریا

                              دخترم ...عشقم ...امیدم ...روزت مبارک

            


ادامه مطلب
مهتا وعمل لوزه ...

                                        

19مرداد ماه مهتا وقت دکتر داشت که باید همون روز عکس رادیولوژی و نوار گوش رو تجدید میکردیم ... بعد از انجام این کارها رفتیم پیش دکتر و با دیدن نوار گوشش گفت چون فشار منفی گوشش بالاست مهتا خانوم بهتره که عمل بشه .... گفت که تو این مدت که دارو مصرف کرده لوزه اش کوچکتر شده اما فشار روی گوشش زیاده بهتره که عمل بشه ..... (بقیه در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
تعطیلات عید فطر ...

                             

              

صبح ساعت یک ربع به 7  بیدار شدیم ... اول نمیخواستم برای نماز برم چون فکر میکردم مهتا از خواب بیدار نشه اما خدا کمک کرد و وقتی رفتم توی اتاقش و صداش کردم و گفتم که میای باهم بریم نماز با خوش رویی بیدار شد و سلام کرد و صبح بخیر گفت .... اونهم با یه لبخند خیلی خوشگل آرام


بقیه در ادمه مطلب


ادامه مطلب
ماه رمضان امسال مهتا ...

            

 پنجمین ماه رمضانیه که دخترم با ما همراهی میکنه .... امسال بیشتر در مورد روزه داری و ماه رمضان سوال میپرسه و دوست داره که خودشم روزه بگیره اما تا گشنه اش میشه و یه چیزی میخوره میگم مگه تو روزه نبودی ؟ میگه نه  اصلا من نمیخوام روزه بگیرم آخه گشنمه چشمک.... اما زمان افطار که میشه و سفره روپهن میکنیم زودتر از ما سر سفره اماده خوردنه .... و بیشتر از ما که روزه داریم افطار میکنه ...زبان

شبهای قدر امسال هم پا به پای ما بیدار بود ... وقتی میرفتیم مسجد کوله بارش رو هم باید میبردیم .. از کتاب داستان و دفتر نقاشی و مداد رنگی و خرگوشی گرفته تا خوراکی و آب و .... اونجا هم هر دفعه با یکی دوست میشد و کلی بازی و شادی ....  موقع رفتن خیلی خانوم و قشنگ چادرش و سرش میکرد ..به محض اینکه میرسیدیم داخل مسجد و میشستیم سریع درش میاورد میذاشتش کنار تا راحت بتونه بازی کنه ...آرام

گاهی هم شیطونی میکرد و ادای مردم و در می آورد کتاب دعا رو میگرفت دستشو الکی گریه میکرد و منو به خنده می انداخت این فسقلی خجالت

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد