بستن تبلیغات

مهتا دختری بی همتا
نوروز 93

نوروز 93 هم از راه رسید و ما چهارمین سال رو با مهتا در کنار سفره هفت سین تحویل کردیم . به امید اینکه خدای مهربون بهترین احوال رو در سال جدید برامون رقم بزنه .

امسال با دخترکم تخم مرغ رنگ کردیم و چقدر مهتا برای چیدن سفره هفت سین ذوق داشت و خوشحالی میکرد واقعا درسته که میگن عید برای بچه هاست . به خاطر خوشحالی اون بود که ما هم شاد بودیم ....

همش میپرسید : کی عید میاد ؟ الان سال جدیده ؟ و به اشتباه میگفت سال 93 میره سال 92 میاد نیشخند

بعد از تحویل سال دخترکم رفت بیرون از در خونه و  در زد و همراه با شیرینی وارد شد تا مثل همیشه با وارد شدنش به خونه برامون برکت و  شادی و شیرینی بیاره .....

      عید 93

      عید 93

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
روزهای اسفند و خونه تکونی ...

و دوباره اسفند ماه رسید ... ماهی که من و بابایی خیلی دوستش داریم ...کلا حال و هوای قبل عید رو بیشتر دوست داریم ....

مثل همیشه شروع به خونه تکونی کردیم . اول از کجا شروع کردیم ؟ اهان اتاق مهتا خانومی ....

یک روز صبح که مهتا مهد بود همه اسباب بازی ها و  وسایل اتاقش رو آوردم چیدم توی تخت و بقیه رو هم که اضافی بود دور از چشم مهتا گذاشتم توی راهرو تا منتقل کنیم بیرون .

واما سر ظهر که مشغول کار بودم مهتا از راه رسید و با خوشحالی تمام رفت سراغ عروسکهایی که تا به حال از دستش دور بودن ... از شلوغی اتاق به نفع خودش استفاده کرد .

اینجا دخملی توی شلوغی داره بازی میکنه :

     خونه تکونی

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
عکسهای مهتا با فون زمستان

و اینک عکسهای دخملی با فون زمستان که در مهد کودک گرفته شده :      

      فون زمستان   

      فون زمستان

      فون زمستان

      فون زمستان

      فون زمستان

مدت زمانی که نبودیم ...

توی این مدت  اول اینکه زیاد حوصله نوشتن نداشتم ....دوم اینکه تو بهمن ماه یک اتفاق نا خوشایند افتاد و مادر بزرگ بابا یاسر فوت کردن و ما در گیر مراسم ایشون بودیم و مدام در رفت و آمد بین تهران و کرج بودیم .... و سوم اینکه تو اسفند ماه نتمون قطع شد گریه

اگر بخوام از روزمرگی های مهتا جونی بگم این بود که جشن یلدا رو توی مهد برگزار کردن و ننه سرما اومد و براشون برنامه اجرا کرد و مهتا حسااابی خوشش اومده بود .

این کارت یلدا که همراه با یه بسته آجیل به بچه ها دادن               یلدا

یلدا

یلدا

متن داخل کارت:

یلدا

دیگه اینکه توی این مدت یه عکاس حرفه ای توی مهد از بچه ها باتم برفی و زمستان عکس انداخت که خیلی عکسهای قشنگی شد و ما هم جو گیر شدیم و 6 تا عکس سفارش دادیم .

توی اسفند ماه و روز درخت کاری همراه با بچه های مهد توی حیاط درخت کاشتن و کلی گل بازی کردن که عکسهاش توی سایت مهد کودک هست .

برای آموزش رنگ زرد بهمون گفتن که میوه رنگ زرد برای بچه ها بگیریم و لباس زرد تنشون کنیم ...مهتا کاپشن زرد پوشید   گلسر زرد  به سرش زد اما متاسفانه ازش عکس ننداختم ناراحت

فردای اون روز صبحانه عدسی داشتن و هر کدوم از بچه ها یکی از مواد رو میبرد مهتا مقداری عدس برد ... ظهر که رفتم دنبالش مدیرشون از خوردن بچه ها کلی تعریف کرد که چه کارهایی میکردن ...مثلا یکی از بچه ها عدسی رو ریخته لای نون و خورده بقیه بچه ها هم به تبعیت این کار رو کردن و کلی خنده و بازی ......

هفته بعد آموزش رنگ نارنجی بود و میوه نارنجی رنگ و مهتا با خودش عروسک به رنگ نارنجی برد

و ناهار روز بعد الویه داشتن که سهم مهتا مرغ بود .... وقرار بود که بچه ها کاور بپوشن و دستکش دست کنن و خودشون با کمک مربی ها الویه درست کنن ...تازه یک لقمه هم توی کیقشون گذاشته بودن و برای ما آوردن .... این هم اولین دستپخت دخملی زبان

 و دوباره جشنواره عکس بافون عید نوروز و بهار .... که عکس ها فوق العاده شدن ....طوری که من دوتا از عکسهای مهتا رو در سایز 40/60 سفارش دادم یکی برای خونه خودمون و یکی هم به سفارش مامان جون مهتا برای خونشون .....

جشن نوروز امسال در خود مهد برگزار شد چون مدیر مهد خانوم بیگلو عزادار مادرشون بودن جشن خیلی بزرگی نگرفتن ... اما مهتا که خیلی راضی بود و حسابی بهش خوش گذشته بود با حضور عمو علی که براشون آهنگ میزد و کلی برنامه که یکیش نمایش میوه ها بود و دخترک من نقش هویج رو داشت ...

 طراحی تقویم سال 93 مهد کودک رو خودم انجام دادم و خیلی قشنگ شد ...

برای دیدن عکسها و تقویم به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
عروسک شلمان ..

    شلمان

چند وقت پیش  بابا جون مهتا یه چراغ خواب موزیکال شلمان  براش آورد که یکی هم برای تولد الینا گلینا کادو تولد بردیم ... مهتا اینقدر (یا به قول خودش اندق ) از این عروسک خوشش اومد که نگو ..  آخه این عروسک تصویر رنگارنگ از ماه و ستاره روی سقف و دیوارها میندازه ....منتظر بود تا شب بشه و کل چراغ های خونه رو خاموش کنه وبشینه رنگهای چراغ خواب رو ببینه و به آهنگش گوش بده ... از طرفی هم راضی نمیشد بره تو اتاق خودش و این کار رو بکنه  میخواست پیش خودمون باشه دوست نداشت تو تاریکی تنها تو اتاق باشه ...خلاصه ما هرچی میگفتیم دختر میخوایم تلویزیون ببینیم ..یا اینکه من توی آشپزخونه مشغول کارم خواهشا چراغ رو روشن کن اما گوشش بدهکار نبود .

حسابی با این عروسک شلمان سرگرم شده ...یکبار دیدم صدای مهتا نمیاد رفتم دیدم خانومی رفته توی کمد دیواری نشسته و در رو هم بسته تا تاریک بشه و بتونه نور چراغ خوابش رو ببینه .

     شلمان

(بقیه عکسها در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
سنجش بینایی..

طبق روال هر ساله برنامه سنجش بینایی توی مهد ها برگزار شد که مهتای من هم امسال مورد ارزیابی قرار گرفت تا اینکه مربی مهد بهمون گفت که  مهتا همکاری نمیکنه باید با دستگاه معاینه بشه .

وما رو ارجاع دادند  به کلینیک بهبد .برای معاینه با دستگاه اپتومتری .ما هم رفتیم و خانوم اپتومتریست بعد از معاینه گفتن چشم چپ مهتا مشکل داره یعنی کمی ضعیفه و باید 6 ماه دیگه برای معاینه مجدد بریم .. هرچی سوال میکردم زیاد درست جواب نمیداد و خلاصه  با یه نگرانی وحشتناک از کلینیک اومدیم بیرون وقتی به بابا یاسر گفتم خیلی ناراحت شد اصلا باورش نمیشد .خودم که دیگه هیچی تا چند روز فقط کارم  گریه و دعا به درگاه خدا بود ...اصلا دلم نمیخواست که مهتا عینکی بشه .. وقتی به چشمهای مهتا نگاه میکردم دلم ریش میشد و به زور جلوی اشکهام رو میگرفتم گاهی هم از چشمم اشک میومد که مهتا با دستهای کوچولوش اشکم رو پاک میکرد و میپرسید چرا گریه میکنی ؟؟چشم چپش رو میبوسیدم ومیگفتم هیچی مامان چون خیلی دوستت دارم ...همش از خدا میخواستم چشمهای من ضعیف بشه اما چشمهای دخترم سالم باشه ...این اتفاقات مصادف با اربعین امام حسین بود .. همش امام حسین رو به سه ساله اش قسم میدادم که دختر کوچولوی سه ساله من رو شفا بده و چشمهاش سالم باشن .....

تصمیم گرفتیم که مهتا رو کلینیک نور ببریم تا اینکه تحت نظر فوق تخصص چشم باشه . از بس من استرس داشتم و ناراحت بودم ...شبها خوابم نمی برد و روزها همش بی تاب بودم به همین خاطر یاسر خودش وقت گرفت و اصلا به من نگفت تا اینکه همون روز گفت آماده شید ساعت 5 باید بریم .... خیلی ازش ممنونم که  این محبت رو در حقم  کرد اگرنه از دو روز قبلش نمیتونستم نفس بکشم از بس مضطرب بودم ... خلاصه رفتیم کلینیک نور اول یه اپتومتریست فوق العاده عالی چشمهای  مهتا رو با دستگاه معاینه کرد . ازمون پرسید برای چی آوردیدش ؟ و ماجرا رو براش تعریف کردم که گفتن چشم چپش دوربینه و....... بعد با چارت از مهتا سوال پرسید که جواب داد ...بعد برامون گفت که چشمهاش از نظر من کاملا سالمه ...من گفتم پس چرا اگفتن که چشمش ضعیفه و برامون توضیح داد که تا سن 6 سالگی قرنیه بچه ها بزرگتر میشه و دید بچه کامل میشه الان تصویر پشت قرنیه ایجاد میشه و به مرور تا سن 6 سالگی این تصویر کاملا روی قرنیه میوفته و چشم دختر شما الان مشکلی نداره دیدید که تمام جهت های چارت رو درست جواب داد ... و بعد جواب اپتومتری رو بردیم پیش دکتر فوق تخصص قرنیه و ایشون هم خودش با دستگاه و بعد با وسیله های تخصصی معاینه کردو دوباره گفت که چشمهای دخترتون سالمه و از نظر من مشکلی نداره .... و باز هم سوالها و نگرانی های من و یاسر که به تمام اونها جواب داد و گفت هر یک سال تا قبل از سن مدرسه باید همه بچه ها معاینه بشن .... واااای چه حسی داشتم احساس میکردم که دارم تو آسمونها پرواز میکنم .... اینقدر خوشحال بودم که ....  چقدر خوبه که بعضی از دکترها برای بیمارشون ارزش قائلند و تمام سوالها رو  با حوصله و به طور کامل جواب میدن ....چی میشد همون دکتر اول برامون توضیح میداد ..... هییییییییییییییییی...

خدا رو هزاران هزار بار شکر کردم تا رسیدم خونه سجده شکر به جا آوردم ...خدایا منونم ازت که بهم لطف داشتی..و

         از دست و زبان که برآِید       کز عهده شکرش به درآید

از زندگی...

شبها میام تو اتاقت و کنار تختت میشینم و چند تا کتاب برات میخونم بعد مراسم بوس و شب بخیر و اینکه باید مدتی دستت رو توی دستم بگیرم ... بعد من خسته میشم و پایین تخت دراز میکشم تا خوابت ببره و هر بار بهم میگی مامان سرت رو رو زمین نذار درد میگیره...اون عروسک بزرگه رو بذار زیر سرت...بغل

ومن هر بار با شنیدن این جمله و مهربونی تو قلبم فشرده میشه و احساساتی میشم ... از اینکه اینقدر با مهر و محبتی ممنونم مهتای بی همتای من ...

........................................................................................................................................

این روزها کارهایی رو که توی مهد انجام میدید رو توی خونه به صورت بازی با عروسک هات یا تو خیالت با بچه های مهد انجام میدی ... شخصیت مورد توجهت هم ابولفضله ... میگم چرا ابولفضل رو دوست داری میگی چون هرچی بهش میگیم ناراحت نمیشه و همش میخنده ... توی بازیهات نقش منفی هم برای شنتیا ست که همیشه کارهای بد میکنه ... خودت نقش مربی رو بازی میکنی و گاهی هم من مهتا میشم که همیشه کارهای خوب انجام میده ...خلاصه باورم نمیشه این همون مهتاییه که برای رفتن به مهد کلی قیل و قال راه می انداخت الان حسابی مهد رو دوست داری و حاضر نیستی یه روز نری ...چشمک

.......................................................................................................................................

من نمیدونم شما بچه های نسل جدید چه ید طولایی در زمینه بازی های کامپیوتری و موبایل و تبلت دارید خیلی زود تمام فوت و فن کار رو یاد میگیرید و حرفه ای میشید ... مثلا هر وقت میریم خونه مامان جون تمام بازی های توی موبایلش رو به صورت حرفه ای بازی میکنی ... حتی رمزش رو از خودش بهتر بلدی نیشخند تبلت عمو حمید رو ازش میگیری و یه سری بازی هایی رو پیدا میکنی که باورش نمیشه تو چطور اینو پیداش کردی ....

 

اولین سینما ...وسالگرد ازدواج مامان و بابا ♥

نهم آذر ماه سالگرد ازدواجمون بود ...ظهر با بابا یاسر رفتیم مهتا رو از مهد آوردیم و برای صرف ناهار رفتیم رستوران . یا به قول مهتا "استوران ". ناهار رو که خوردیم به سمت تهران حرکت کردیم تا بریم الهیه خیابون فرشته تالار عروسیمون رو برای تجدید خاطره ببینیم .

بعد از اون یه سر رفتیم امامزاده صالح و نماز خوندیم . و به در خواست مهتا خانومی تصمیم گرفتیم بریم سینما ...چون تا به حال سینما نرفته بود یعنی فیلمی که به سنش بخوره نداشتیم که ببریمش . اما این دفعه فیلم عملیات مهد کودک روی پرده بود . از اونجایی که ما سینما فلسطین رو دوست داریم و اغلب دوتایی اینجا میرفتیم . تصمیم گرفتیم تا باز هم برای تجدید خاطره بریم سینما فلسطین . آخرین باری که دوتایی رفته بودیم مهتا رو حامله بودم ....

خیلی جالب بود .چون روز شنبه بود خیلی خلوت بود ..و برای فیلم عملیات مهد کودک فقط ما سه نفر بودیم یعنی یه جورایی اکران خصوصی داشتیم نیشخند

برای مهتا فضای داخل سینما خیلی جالب بود ... پرده بزرگ سینما مدل صندلی ها و... فقط از این میترسید که چراغها خاموش بشن چی کار کنیم ناراحت..وقتی دید که نور پرده سینما زیاده دیگه نترسید و با خیال راحت نشست تماشا کرد ....دیگه آخرهای فیلم خسته شده بود و میخواست که بریم ههههه

 عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
برف بازی

روز پنجشنبه  30 آبان به صورت خیلی اتفاقی و بدون برنامه ریزی  رفتیم جاده چالوس تا یکم  برف ببینیم ... اول رفتیم کندوان آش خوردیم . تونل کندوان رو رد کردیم و اولین فرعی رو رفتیم داخل که پر از برف بود و حسابی برف بازی کردیم .

                            برف بازی

عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
عکسهای پاییزی

  نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست ...

    پاییز

     پاییز

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد