lمهتا جونlمهتا جون، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

مهتا دختری بی همتا

تعطیلات عید فطر ..

              ماه خوب خدا تمام شد و عید فطر .عید بندگی از راه رسید .... روز عید چون مهتا صبح زود از خواب بیدار شد به اصرار بابا یاسر برای نماز عید رفتیم .  هرچقدر گفتم که مهتا طاقت نمیاره تا من نمازم روبخونم اما بابا یاسر زیر بار نرفت و گفت : دخترم کاری نداره ..براش خوراکی میخرم . خلاصه ما هم آماده شدیم و رفتیم ... رکعت اول نماز تموم شد که مهتا خانوم ناگهان زد زیر گریه هرچی دستش رو گرفتم و به خودم چسبوندمش فایده ای نداشت حرفش این بود که بینیم اومده پاکش کن چون خیلی  از این قضیه بدش میاد من هم که سر نماز کاری نمیتونم بکنم ...مجبور شدم با یه دست بغلش کنم . اما با...
21 مرداد 1392

لب رودخونه ...

تو ایام ماه رمضان همراه با خواهر عزیزم شیدا خانوم و خانواده تصمیم گرفتیم بریم پیک نیک ... کجا ؟؟؟ چه جایی بهتر از جاده چالوس و لب رودخونه که هوا هم خوبه وبچه ها هم حسااابی آب بازی و شن بازی کنن.                           بقیه در ادامه مطلب قبل از اذان راه افتادیم تا برای افطار برسیم اما به خاطر ترافیک دیر شد و ما هم موقتا یه جایی نشستیم تا افطار کنیم .بعد حرکت کردیم  یه جای مناسب لب رودخونه پیدا کردیم و بساطمون روپهن کردیم . از همون اول کار دخترها سطل و بیلچه به دست راه افتادن رفتن لب آب و مشغول شن با...
11 مرداد 1392

تولد سه سالگی مهتا ... :)

 مهتای من چه خوب شدکه به دنیا اومدی و چه خوبتر شد که همه دنیای من شدی...عشق مامانی تولدت هزاران هزار بار مبارک.                    تولد امسال مهتا با تم دختر توت فرنگی                بقیه در ادمه مطلب     24 تیر ماه  ا ومد و  مهتای من سه ساله شدی .چون امسال تولدت  در ماه رمضان بود . من و بابایی تصمیم گرفتیم که یه تولد مختصر و جمع و جور برات بگیریم . مراسم با افطاری شروع شد . برای افطار سوپ شیر درست کرده بودم و شام هم باقالی پلو با مرغ و زرشک پلو به همراه مخلفات بود. ...
26 تير 1392

یاد گیری اسکوتر !!

                        مدتی بود که مهتا به اسکوتر علاقه نشون میداد وما هم تصمیم داشتیم تا برای دخملی اسکوتر تهیه کنیم .  چون مطمئن نبودم که میتونه استفاده کنه یا نه ؟ برای تهیه اسکوتر مردد بودیم کهههههه ... خاله شیدا والینا جونی برای تولد مهتا اسکوتر هدیه گرفتن  (دستشون درد نکنه ) . وما هم عزممون رو جزم کردیم تا به خاطر مهتا ..فقط به خاطر مهتا شبها  بعد از افطار بریم پارک تا مهتا اسکوتر سواری کنه و  یاد بگیره .البته بگم که در این میان بنده هم گاهی کودک درونم به شدت شیطنت به خرج میداد و مدام دلش میخواست تا اسکوتر سواری کنه و با دخملی همراهی میکرد به اسم ...
20 تير 1392

کلمات قصار ....

با اینکه خیلی وقته  مهتا کامل و درست حرف میزنه اما هنوز چند تا کلمه هستن که مهتا به زبون خودش میگه ومن خیلی خوشم میاد . 1-" آدامه "= آماده .... مثلا هر روز میاد و میگه مامان غذا آدامه نشده . .... 2-"اندقه "= اینقدر ..... مثلا میگه : مامان من اندق رنگ صورتی دوست دارم 3-"سریع حسین " = سریع السیر : توی تلویزیون اسم قطار سریع السیر رو شنیده بود بعد به باباش میگه : بابا بریم قطار سریع حسین سوار شیم . ...
7 تير 1392

گشت و گذار

5 تیر بود که یکدفعه تصمیم گرفتیم از خونه بزنیم بیرون ..کجا بریم ...کجا نریم ؟... قرار شد بریم دریاچه چیتگر (همون خلیج فارس ) ... بیست دقیقه ای بیشتر راه نبود و زود رسیدیم . (بقیه در ادامه مطلب) یکمی دور دریاچه راه رفتیم...البته با کالسکه ..                و بعد رفتیم سمت محوطه ... دیدیم که بچه ها مشغول آب بازی هستن ...  اول مهتا   با تعجب نگاه میکرد اما بعد راه افتاد ومشغول شد ....                       مهتا دیگه بازیگوش شده بود و هر کاری میکردیم تا ازش چ...
5 تير 1392

بازی وبلاگی

 با تشکر فرااوان از دوستان گلم :منصوره جان و نسرین خانوم و خواهر گلم شیدا جون که من رو به این بازی دعوت کردن و عرض پوزش به دلیل تاخیر   بزرگترین ترس زندگیت؟ ترس از مرگ خودم و عزیزانم . اگر ٢٤ساعت نامرئی میشدی چکار میکردی؟ فکر کنم حسااابی فضولی میکردم .... خوب آدمیزاده دیگه  اگر غول چراغ جادو توانایی براورده کردن یک ارزو بین ٥ الی١٢ حرف رو داشته باشه.ان ارزو چیست؟ آرزوهام زیاده ...سلامتی روحی وجسمی ودل خوش و رفاه اقتصادی برای خودم و عزیزانم . از میان اسب.سگ.پلنگ.گربه.عقاب کدام را دوست داری؟   زیاد با حیوونها رابطه خوبی ندارم ...اما اگر مجبور باشم .... اسب . کارتون مورد علاقه کودکیت؟ آنشرل...
28 خرداد 1392

آنفولانزای لعنتی ...!!!

ساعت 4 صبح روز 14 خرداد یعنی اولین روز تعطیلات با گریه مهتا از خواب بیدار شدم و به اتاقش رفتم  و بغلش کردم تا دستشویی ببرمش چون  شبها هر موقع احتیاج به دستشویی پیدا میکنه گریه میکنه . داشتم لباسش رو در میاوردم که دستم به بدنش خورد ودیدم چقدر دااااغه . بله مهتا خانومی تب کرده بود اون هم چه تبی با هزار مکافات بهش دارو دادم و تا صبح هم پاشویه و از این کارها . اما این تب لعنتی خیال نداشت که قطع بشه .برای همین رفتیم دکتر .... دکتر هم فرمودند که یه ویروسه که سه روز طول میکشه نه عفونتی داره نه چیز دیگه ای فقط تبه که با یه سری دارو باید کنترلش کرد بعد از سه روز هم کاملا خوب میشه ... از اونجایی که  دختر یکی از اقوام هم همین بیماری رو ...
20 خرداد 1392

و باز هم دریا ...

دقیقا یک هفته بعد از سفر شمال سه نفری  چون زیاد نمونده بودیم این دفعه همراه با خانواده بابا یاسر دوباره رفتیم شمال یا به قول مهتا " دریااااا" این دفعه مقصدمون شهر ساری و خزر شهر بود که اونجا بابا جون دوتا سوییت برامون گرفته بود که خیلی خوب بود و  بهمون خوش گذشت . مهتا تا صبح چشماش رو باز میکرد میگفت برم ببینم مامان جون اینا بیدارشدن ؟ خلاصه همش پیش مامان جونش بود و کیف میکرد فقط برای خواب راضی میشد بیاد پیش ما . بیشتر اوقات همگی توی تراس که جلوش باغ پرتقال و فضای سبز بود نشسته بودیم و از طبیعت لذت میبردیم ....ته محوطه هم که دریا بود .       (بقیه عکسها در ادامه مطلب) مهتا خانوووووم با لوازم و تج...
12 خرداد 1392

شمال 92

                    اواخر اردیبهشت ماه سه نفری به سمت شمال حرکت کردیم  . بابایی از طرف اداره جا توی شهر بابلسر گرفته بود .توی راه کلی با شیرین زبونیهای  مهتایی خوش گذروندیم . وقت ناهار بابا یاسر جوجه خوشمزه ای برامون درست کرد که با کمال تعجب مورد استقبال دخمل خانوم قرار گرفت .  شب به بابلسر رسیدیم  و به خاطر اینکه سوییتمون جالب نبود صبح بعد از خوردن صبحانه به سمت نمک آبرود  حرکت کردیم . بعد از سوار شدن تله کابین و ....چند ساعتی هم کنار ساحل بودیم و مهتا حسابی شن بازی و آب بازی کرد .تشب هم حرکت کردیم به سمت کرج و نیمه ...
5 خرداد 1392