lمهتا جونlمهتا جون، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

مهتا دختری بی همتا

ماه رمضان امسال مهتا ...

               پنجمین ماه رمضانیه که دخترم با ما همراهی میکنه .... امسال بیشتر در مورد روزه داری و ماه رمضان سوال میپرسه و دوست داره که خودشم روزه بگیره اما تا گشنه اش میشه و یه چیزی میخوره میگم مگه تو روزه نبودی ؟ میگه نه  اصلا من نمیخوام روزه بگیرم آخه گشنمه .... اما زمان افطار که میشه و سفره روپهن میکنیم زودتر از ما سر سفره اماده خوردنه .... و بیشتر از ما که روزه داریم افطار میکنه ... شبهای قدر امسال هم پا به پای ما بیدار بود ... وقتی میرفتیم مسجد کوله بارش رو هم باید میبردیم .. از کتاب داستان و دفتر نقاشی و مداد رنگی و خرگوشی گرفته تا خوراکی و آب و .... اونجا ه...
5 مرداد 1393

تولد چهار سالگی مهتا باتم مینی موس

                 مهتا ی من : تولدت هزاران بار مبارک . نمیدونم چی بنویسم که احساس قلبیم را نسبت به تو عزیز دلم بازگو کرده باشم . این را بدان که عاشقانه دوستت دارم و خدا را بخاطر تو هدیه الهی هزاران بار شکر می کنم که مرا لایق داشتنت دانست. و از خداوند بی همتا می خواهم تا خود نگهدار و حافظ تو باشد .                                                   &nbs...
30 تير 1393

تولد مهتا به ماه قمری

مهتا ی من توی یه روز خاص به دنیا اومده ...      روز میلاد امام حسین و شب تولد حضر ت اباالفضل . .....                                           پس دختر من عیدیه خدا و امام حسینه دیگه ... ما هم هر دو تولد و برای مهتا جشن میگیریم یکی تولد خصوصی و یکی تولد دسته جمعی ......                 بقیه عکسها در ادمه مطلب   امسال...
11 خرداد 1393

مهتا تپل میشود !!؟!

بعد از اولین دوره درمان لوزه مهتا ... دختری به شدت پر اشتها شده ..به طوری باعث تعجب من و پدرش و سایر اقوام نزدیک شده ...از دکترش که پرسیدم گفت  چون لوزه حس بویایی و چشایی رو کم میکنه و باعث کم اشتهایی و مریضی مکرر میشه .... الان دوباره حس چشاییش زیاد شده به غذا اشتها پیدا کرده ... جالبه قبلا مهتا به بو اینقدر حساس نبود ..الان حتی وقتی توی ماشین نشسته از هر جای که رد میشیم میگه : بوی چی میاد ؟؟؟ خیلی به بو حساس شده خییییییلی ..وقتی میخواد بره دستشویی اول بینیش و میگیره تا بو رو متوجه نشه .... یعنی واقعا قبلا اینقدر در گیر بوده که بو ها رو متوجه نمیشده خدا رو شکر موقع خواب هم کاملا با دهان بسته نفس میکشه و دیگه مشکل خشک شدن دهان ر...
11 خرداد 1393

اوف بر تو ای مریضی ...

دخترکم دوباره مریض شده ... مریضی وحشتناک ..... از بی اشتهایی و  و تب شروع شد . تا به اسهال و استفراق شدید همراه با تب بالا رسید ... چند بار دکتر بردیمش اما فایده ای نداشت ...هرچی میخورد توی معده اش نمیموند  اینقدر بیرون روی داشت که متعجب بودم مگه روده های تو چقدر گنجایش دارن عزیییزم ؟؟؟؟  بردیمش کلینیکی که دکترش اونجا بود گفت که باید سرم بزنه و ازش همونجا آزمایش خون  مدفوع گرفتن و دکتر براش آنتی بیوتیک وریدی و سرم تجویز کرد چون آب بدنش کم شده بود ... الهی بمیرم چقدر گریه کرد وقتی میخواست به دستش آنژوکت بزنن . همش التماس میکرد و از من و باباش میخواست که ببریمش خونه ... یه لحظه آروم و قرار نداشت ...دلم میخواست بشینم و...
31 ارديبهشت 1393

بابایی روزت مبارک ...♥♥♥

دخـتـر کـه بــاشی میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـت پـــِدرتـه دخـتـــر کـه بــاشی میـدونـی محکــم تــریـن پنــاهگــاه دنیــا آغــوش گــرم پـــدرتـه دخـتــــر کـه بــاشی میـدونـی مــردانــه تـریـن دستــی کـه مـیتونی تو دستــت بگیـــری و دیگـه از هـــیچی نترسی دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه هر کـجای دنیـا هم بـــاشی چه بـاشه چـه نبــاشه... ♥ بابا یاسر مهربون روزت مبارک ♥ امسال مهتا به سبب رفتن به مهد از قبل خبر داشت که روز پدر کیه .... روز قبل از میلاد حضرت علی (ع) وقتی بابایی رفتیم دنبالش مهد خاله مریم کارت تبریک روز پدر و داد دستش و گفت برو به بابات تبری بگو ...ا...
26 ارديبهشت 1393

از زندگی ..

           دخترکم مهتای من ..... این روزها خیلی خانوم تر شدی .... و البته خیلی به من وابستگیت بیشتر شده .... مدام میای پیشم و بوسم میکنی ...دوست داری بیشتر بغلت کنم و خلاصه بیشتر باهم لاو میترکونیم  تو که عاشق مهد رفتن بودی و حاضر نیستی حتی یک روز هم نری چند روز صبح برای رفتن به مهد بهانه میاوردی که دلم برای مامانم تنگ میشه ... و من بهت این اطمینان رو میدادم که امروز خودم میام دنبالت  تا راضی میشدی حتی خونه مامان جون رو که خیلی دوست داری حاضر نیستی بدون حضور من بری .... مدام میگی مامان خیلی دوستت دارم اصلا عاشقتم مامان و بوس بوس . میگی مامانم ودوست دارم آخه صورتش خی...
24 ارديبهشت 1393

مادر تویی جون پناه من ...

    از چند روز قبل از روز مادر .... هی مهتا میپرسید : کی روز مامان میشه ؟ تا اینکه روز مادر وقتی با بابایی اومدن خونه تا در و باز کردم بابا یاسر یه چیزی در گوشش گفت و مهتا هم سریع گفت : روزت مبارک مامانی ♥ وکارتی رو که مهد بهشون داده بود و بهم داد . دوباره وقتی که رفتیم تو اتاق تا لباسهاش و عوض کنم ازم پرسید : کی روز مامانه .... گفتم امروز دیگه دوباره با اشتیاق بغلم کرد و محکم بوسم کرد و گفت : روزت مبارک مامانی . دیده بود که برای مامان جون هدیه کیف خریده بودیم ... میگفت من میخوام برای مامانم کادو یه کیف بزرگ و خیلی خوشگل بخرم ..... الهی ...عزیز دلم .... نمیدونی امسال با همین کلمات که از زبون تو شنیدم ...
31 فروردين 1393