lمهتا جونlمهتا جون، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

مهتا دختری بی همتا

نوروز 93

نوروز 93 هم از راه رسید و ما چهارمین سال رو با مهتا در کنار سفره هفت سین تحویل کردیم . به امید اینکه خدای مهربون بهترین احوال رو در سال جدید برامون رقم بزنه . امسال با دخترکم تخم مرغ رنگ کردیم و چقدر مهتا برای چیدن سفره هفت سین ذوق داشت و خوشحالی میکرد واقعا درسته که میگن عید برای بچه هاست . به خاطر خوشحالی اون بود که ما هم شاد بودیم .... همش میپرسید : کی عید میاد ؟ الان سال جدیده ؟ و به اشتباه میگفت سال 93 میره سال 92 میاد بعد از تحویل سال دخترکم رفت بیرون از در خونه و  در زد و همراه با شیرینی وارد شد تا مثل همیشه با وارد شدنش به خونه برامون برکت و  شادی و شیرینی بیاره .....           &n...
12 فروردين 1393

روزهای اسفند و خونه تکونی ...

و دوباره اسفند ماه رسید ... ماهی که من و بابایی خیلی دوستش داریم ...کلا حال و هوای قبل عید رو بیشتر دوست داریم .... مثل همیشه شروع به خونه تکونی کردیم . اول از کجا شروع کردیم ؟ اهان اتاق مهتا خانومی .... یک روز صبح که مهتا مهد بود همه اسباب بازی ها و  وسایل اتاقش رو آوردم چیدم توی تخت و بقیه رو هم که اضافی بود دور از چشم مهتا گذاشتم توی راهرو تا منتقل کنیم بیرون . واما سر ظهر که مشغول کار بودم مهتا از راه رسید و با خوشحالی تمام رفت سراغ عروسکهایی که تا به حال از دستش دور بودن ... از شلوغی اتاق به نفع خودش استفاده کرد . اینجا دخملی توی شلوغی داره بازی میکنه :      بقیه در ادامه مطلب اینجا بابایی داره شی...
29 اسفند 1392

مدت زمانی که نبودیم ...

توی این مدت  اول اینکه زیاد حوصله نوشتن نداشتم ....دوم اینکه تو بهمن ماه یک اتفاق نا خوشایند افتاد و مادر بزرگ بابا یاسر فوت کردن و ما در گیر مراسم ایشون بودیم و مدام در رفت و آمد بین تهران و کرج بودیم .... و سوم اینکه تو اسفند ماه نتمون قطع شد اگر بخوام از روزمرگی های مهتا جونی بگم این بود که جشن یلدا رو توی مهد برگزار کردن و ننه سرما اومد و براشون برنامه اجرا کرد و مهتا حسااابی خوشش اومده بود . این کارت یلدا که همراه با یه بسته آجیل به بچه ها دادن               متن داخل کارت: دیگه اینکه توی این مدت یه عکاس حرفه ای توی مهد از بچه ها باتم برفی و زمس...
24 اسفند 1392

غلط گیر...؟!

قضیه اینجوریه که مهتا خانوم ما به دوتا کلمه "آره " ...و "تو " ... خیلی حساسه .... اگر حواست نباشه و از یکی از این دوتا کلمه استفاده کنی بلافاصله غلطت رو میگیره و میگه : " تو ؟؟؟؟  یا میگه:  گفت آره ؟؟؟ حالا میخواد این شخص من یا بابا یاسر باشیم یا حتی مجری برنامه تلویزیون یا حتی خواننده یه ترانه ....  بعله .... همچین دخملی داریم ما .... ...
13 اسفند 1392

عروسک شلمان ..

    چند وقت پیش  بابا جون مهتا یه چراغ خواب موزیکال شلمان  براش آورد که یکی هم برای تولد الینا گلینا کادو تولد بردیم ... مهتا اینقدر (یا به قول خودش اندق ) از این عروسک خوشش اومد که نگو ..  آخه این عروسک تصویر رنگارنگ از ماه و ستاره روی سقف و دیوارها میندازه ....منتظر بود تا شب بشه و کل چراغ های خونه رو خاموش کنه وبشینه رنگهای چراغ خواب رو ببینه و به آهنگش گوش بده ... از طرفی هم راضی نمیشد بره تو اتاق خودش و این کار رو بکنه  میخواست پیش خودمون باشه دوست نداشت تو تاریکی تنها تو اتاق باشه ...خلاصه ما هرچی میگفتیم دختر میخوایم تلویزیون ببینیم ..یا اینکه من توی آشپزخونه مشغول کارم خواهشا چراغ رو روشن کن اما...
9 بهمن 1392

سنجش بینایی..

طبق روال هر ساله برنامه سنجش بینایی توی مهد ها برگزار شد که مهتای من هم امسال مورد ارزیابی قرار گرفت تا اینکه مربی مهد بهمون گفت که  مهتا همکاری نمیکنه باید با دستگاه معاینه بشه . وما رو ارجاع دادند  به کلینیک بهبد .برای معاینه با دستگاه اپتومتری .ما هم رفتیم و خانوم اپتومتریست بعد از معاینه گفتن چشم چپ مهتا مشکل داره یعنی کمی ضعیفه و باید 6 ماه دیگه برای معاینه مجدد بریم .. هرچی سوال میکردم زیاد درست جواب نمیداد و خلاصه  با یه نگرانی وحشتناک از کلینیک اومدیم بیرون وقتی به بابا یاسر گفتم خیلی ناراحت شد اصلا باورش نمیشد .خودم که دیگه هیچی تا چند روز فقط کارم  گریه و دعا به درگاه خدا بود ...اصلا دلم نمیخواست که مهتا عینکی...
8 دی 1392

از زندگی...

شبها میام تو اتاقت و کنار تختت میشینم و چند تا کتاب برات میخونم بعد مراسم بوس و شب بخیر و اینکه باید مدتی دستت رو توی دستم بگیرم ... بعد من خسته میشم و پایین تخت دراز میکشم تا خوابت ببره و هر بار بهم میگی مامان سرت رو رو زمین نذار درد میگیره...اون عروسک بزرگه رو بذار زیر سرت... ومن هر بار با شنیدن این جمله و مهربونی تو قلبم فشرده میشه و احساساتی میشم ... از اینکه اینقدر با مهر و محبتی ممنونم مهتای بی همتای من ... ........................................................................................................................................ این روزها کارهایی رو که توی مهد انجام میدید رو توی خونه به صورت بازی با عروسک هات یا تو...
5 دی 1392

اولین سینما ...وسالگرد ازدواج مامان و بابا ♥

نهم آذر ماه سالگرد ازدواجمون بود ...ظهر با بابا یاسر رفتیم مهتا رو از مهد آوردیم و برای صرف ناهار رفتیم رستوران . یا به قول مهتا "استوران ". ناهار رو که خوردیم به سمت تهران حرکت کردیم تا بریم الهیه خیابون فرشته تالار عروسیمون رو برای تجدید خاطره ببینیم . بعد از اون یه سر رفتیم امامزاده صالح و نماز خوندیم . و به در خواست مهتا خانومی تصمیم گرفتیم بریم سینما ...چون تا به حال سینما نرفته بود یعنی فیلمی که به سنش بخوره نداشتیم که ببریمش . اما این دفعه فیلم عملیات مهد کودک روی پرده بود . از اونجایی که ما سینما فلسطین رو دوست داریم و اغلب دوتایی اینجا میرفتیم . تصمیم گرفتیم تا باز هم برای تجدید خاطره بریم سینما فلسطین . آخرین باری که دوتایی رفته ...
9 آذر 1392

عکسهای پاییزی

  نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست ...          بقیه عکسها در ادامه مطلب                                                                                       &...
5 آذر 1392

برف بازی

روز پنجشنبه  30 آبان به صورت خیلی اتفاقی و بدون برنامه ریزی  رفتیم جاده چالوس تا یکم  برف ببینیم ... اول رفتیم کندوان آش خوردیم . تونل کندوان رو رد کردیم و اولین فرعی رو رفتیم داخل که پر از برف بود و حسابی برف بازی کردیم .                             عکسها در ادامه مطلب   توی مسیر جاده بودیم که با بابا یاسر تماس گرفتن و گفتن که ماشین عمو علیرضا پیدا شده و حسااابی خوشحال شدیم و شادیمون بیشتر شد . مهتا و بابایی منتظر خوردن آش       وحالا شروع برف ...
30 آبان 1392