از دست این دختر شیطون بلا !؟
دارم جارو برقی میکشم مهتا هم جارو برقی خودش رو آورده و کنار من هر کاری که انجام میدم اون هم ادای منو در میاره . یکدفعه دستش خورد به کلید جارو و خاموش شد نگاش کردم ببینم چی شده ؟ زودتر از من میگه : خدایا از دست این دختر شیطون بلا چی کار کنم من ؟! ببین چی کار کردم مامان ...
نویسنده :
مامی مهتا
16:46
خدایا ناراحت نشو دیگه!!
مهتا: مامان بیا باهم بازی کنیم . من: مامان جان اجازه بده نمازم رو بخونم بعد میام باشه ؟ مهتا :بیا دیده (با یه لحن خوشگل و سر کج) من: مامان اگه نماز نخونم خدا ازم ناراحت میشه و دوستم نداره مهتا سرش رو می گیره بالا و میگه: خدایا ناراحت نشو دیگه !!؟ ...
نویسنده :
مامی مهتا
16:42
اذان گفتن مهتا
اوایل ماه رمضون بود سفره افطار رو چیده بودم . هنوز چند دقیقه ای تا اذان مونده بود . مهتا که رنگ و لعاب سفره به اشتها آورده بودش نشسته بود کنار سفره . گفت :مامان بیا بشین بخوریم دیده ! گفنم : مامان هنوز اذان نگفتن نمیشه . باباش گفت: بابایی شما هم اگه میتونی صبر کن تا اذان بگن بعد بخور . مهتا که دیگه طاقت نداشت یه نگاهی به سفره کرد و بعد خودش شروع کرد به اذان گفتن . الله اکبر ... بعد شروع کرد به خوردن !!!؟ ...
نویسنده :
مامی مهتا
16:28
تولد کفشدوزکی مهتا
از قبل تصمیم داشتم که تولد دوسالگی مهتا رو کفشدوزکی بگیرم . مقدمات کار رو به همراه بابا یاسر انجام دادیم .(بقیه در ادامه مطلب) از قبل تصمیم داشتم که تولد دوسالگی مهتا رو کفشدوزکی بگیرم . مقدمات کار رو به همراه بابا یاسر انجام دادیم . کارت دعوت شکل کفشدوزک درست کردیم و متن و محتویاتش رو با کامپیوتر طراحی کردیم . مقداری از تزیینات و از خواهرم گرفتم و با کمک خاله شیدا دامن تو تو برای دخملی درست کردیم و حسابی ذوق کردم روزتولد خاله شیدا و الینا جونی اومدن کمکمون و بابا یاسر با وسواس خاصی خونه رو برای تولد دخملش تزیین میکرد . کارها تموم شد و مهمون ها اومدن . یه جشن خودمونی اما خیلی گرم و دلچسب. ...
نویسنده :
مامی مهتا
20:53
تو بی تربیت نیستی !
نمی دونم مهتا از کجا این کلمه (بی تربیت ) رو یاد گرفته وقتی از کسی ناراحت میشه یا عصبانی میشه اونو به کار می بره . خیلی تلاش میکنم تا از زبونش بیوفته اما ... هرچی با مهربونی و زبون خوش بهش میگم فایده ای نداره . گاهی بهش اخم میکنم و مثلا باهاش قهر میکنم زود میاد و بوسم میکنه میگه : بقشید دیده نمیگم اما بازم فایده ای نداره . تا اینکه یکبار قول داد و باهم دست دادیم که دیگه این کلمه رو نگه .دفعه بعد وقتی از دست عروسکش ناراحت شد بهش گفت : تو بی تربیت نیستی !!!؟ بعد برگشت رو به من و گفت ...
نویسنده :
مامی مهتا
11:27
اندر حکایت جدا کردن اتاق مهتا بانو
دو شب است که بانوی ما در اتاق خویش میخوابد .بنده در کنار بالین ایشان اینقدر مینشینم وقصه لالایی می خوانم تا زبان به کام می چسبد و هنگامی که سکوت اختیار کرده و به خیال خام خویش گمان میکنم که دختری به خواب رفته و عزم رفتن میکنم به ناگه صدایی آرام میگوید :"مامانی بازم بگو "ودر این لحظه است که گویی ظرفی از آب یخ بر سر اینجانب می ریزند وزیز لب زمزمه میکنم این قصه سر دراز دارد . ودر آخر خداوند منان را شاکرم که بالاخره تلاشمان در این امر طاقت فرسا به ثمر رسید و خستگی از تنمان زدود . ...
نویسنده :
مامی مهتا
16:59
کوچولوی نماز خون
این روزها وقتی میام نماز بخونم مهتا میاد زیر چادرم قایم میشه گاهی هر کاری که من میکنم انجام میده گاهی هم بازی میکنه و دور من میچرخه ...(بقیه در ادامه مطلب) این روزها وقتی میام نماز بخونم مهتا میاد زیر چادرم قایم میشه گاهی هر کاری که من میکنم انجام میده گاهی هم بازی میکنه و دور من میچرخه . یه وقتهایی اسباب بازی هاش رو میاره زیر چادر و مشغول بازی میشه من هم اعتراضی نمیکنم مبادا که از نماز و نماز خوندن زده بشه دوست دارم به نماز از حالا علاقه پیدا بکنه تا در وقتش نماز خون بشه . یه چادر عربی داره که براش از کربلا آوردن گاهی اونو سرش میکنه و یه مهر کوچولو بر میداره و نماز میخونه . سجده رفتنش خیلی بامزه ست کاملا روی زمین دراز میکشه...
نویسنده :
مامی مهتا
16:48
مدل جدید خوابیدن
دوست داشتن شکلاتی
پای کامپوتر نشستم دارم توی نت چرخ میزنم مهتا اومد جلوم وایساده ومیگه : مامان منو دوست داری؟با هیجان بغلش کردم و میگم : مامان من عاشقتم خیلی دوست دارم تو همه زندگی منی عزیزم . میگه : اگه دوستم داری پس بهم یه شکلات بده !!!؟؟ ...
نویسنده :
مامی مهتا
14:07












