lمهتا جونlمهتا جون، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

مهتا دختری بی همتا

تو بی تربیت نیستی !

                                   نمی دونم مهتا از کجا این کلمه (بی تربیت ) رو یاد گرفته وقتی از کسی ناراحت میشه یا عصبانی میشه اونو به کار می بره . خیلی تلاش میکنم تا از زبونش بیوفته اما ... هرچی با مهربونی و زبون خوش بهش میگم فایده ای نداره . گاهی بهش اخم میکنم و مثلا باهاش قهر  میکنم  زود میاد و بوسم میکنه میگه : بقشید دیده نمیگم اما بازم فایده ای نداره . تا اینکه یکبار قول داد و باهم دست دادیم که دیگه این کلمه رو نگه .دفعه بعد وقتی از دست عروسکش  ناراحت شد  بهش گفت : تو بی تربیت نیستی !!!؟ بعد برگشت رو به من و گفت ...
20 تير 1391

اندر حکایت جدا کردن اتاق مهتا بانو

           دو شب است که بانوی ما در اتاق خویش میخوابد .بنده در کنار بالین ایشان اینقدر مینشینم وقصه لالایی می خوانم تا زبان به کام می چسبد و هنگامی که سکوت اختیار کرده و به خیال خام خویش گمان میکنم که دختری به خواب رفته و عزم رفتن میکنم به ناگه صدایی آرام میگوید :"مامانی بازم بگو "ودر این لحظه است که گویی ظرفی از آب یخ بر سر اینجانب می ریزند وزیز لب زمزمه میکنم این قصه سر دراز دارد . ودر آخر خداوند منان را شاکرم که بالاخره تلاشمان  در این امر طاقت فرسا به ثمر رسید و خستگی از تنمان زدود . ...
19 تير 1391

کوچولوی نماز خون

این روزها وقتی میام نماز بخونم مهتا میاد زیر چادرم قایم میشه گاهی هر کاری که من میکنم انجام میده گاهی هم بازی میکنه و دور من میچرخه ...(بقیه در ادامه مطلب) این روزها وقتی میام نماز بخونم مهتا میاد زیر چادرم قایم میشه گاهی هر کاری که من میکنم انجام میده گاهی هم بازی میکنه و دور من میچرخه .  یه وقتهایی اسباب بازی هاش رو میاره زیر چادر و مشغول بازی میشه من هم اعتراضی نمیکنم مبادا که از نماز و نماز خوندن زده بشه  دوست دارم به نماز از حالا علاقه پیدا بکنه تا در وقتش نماز خون بشه . یه چادر عربی داره که براش از کربلا آوردن گاهی اونو سرش میکنه و یه مهر کوچولو بر میداره و نماز میخونه . سجده رفتنش خیلی بامزه ست کاملا روی زمین دراز میکشه...
12 تير 1391

دوست داشتن شکلاتی

   پای کامپوتر نشستم دارم توی نت چرخ میزنم  مهتا اومد جلوم وایساده ومیگه : مامان منو دوست داری؟با هیجان بغلش کردم و میگم : مامان من عاشقتم خیلی دوست دارم تو همه زندگی منی عزیزم . میگه : اگه دوستم داری پس بهم یه شکلات بده !!!؟؟ ...
26 خرداد 1391

حکایت این روزهای من

       معمولا به کلماتی که مهتا توی حرف زدنش به کار میبره توجه میکنم و سعی میکنم تا بعضی از کلمات و مثل لطفا .مرسی . خواهش میکنم و ... (بقیه در ادمه مطلب) معمولا به کلماتی که مهتا توی حرف زدنش به کار میبره توجه میکنم و سعی میکنم تا بعضی از کلمات و مثل لطفا .مرسی . خواهش میکنم و ... رو به  دایره واژگانش اضافه کنم و البته خوب همراهی میکنه و زود یاد میگیره ومیدونه در چه مواقعی باید ازش استفاده کنه . مثلا دیروز داشتم کتاب میخوندم که مهتا اومد و گفت :مامان خودکار بهم بده نگاشی(نقاشی) کتم گفتم : خودکار نمیشه بیا مداد رنگی هات رو بدم  با یه حالت عشوه و دلبری سرش رو کج کرده و میگه : لفطا (لطفا)بدید دیگه!!...
22 خرداد 1391

مهتای قصه گو

            چند وقتیه که  برای مهتا  قصه های مختلفی روتعریف میکنم .مهتا هم خودش یادگرفته قصه بگه .دیشب موقع خواب تا اومدم براش قصه بگم ...(بقیه در ادامه مطلب) چند وقتیه که  برای مهتا  قصه های مختلفی روتعریف میکنم .مهتا هم خودش یادگرفته قصه بگه .دیشب موقع خواب تا اومدم براش قصه بگم گفت :مامان من میخوام برات قصه بگم .گفتم خوب بگو شروع کرد اول آب دهنش رو قورت داد و بعد گفت: اکی بود اکی نبود گیر از خدا ایچکی نبود یه خانم بزی بود سه تا بچه داشت امش شنقول منقول بود آقا گرگه اومد گفت منم منم مادرتون غذا آوردم براتون بعد یه کم مکث کرد چون باقیش یادش نیومد گفت: گصه ما به ...
20 خرداد 1391