lمهتا جونlمهتا جون، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

مهتا دختری بی همتا

علو سلام آقا پلیسه !

مهتا خونه مامان جونش بود .من و بابا یاسر هم دنبال کارهای تعویض و جا به جایی خونه بودیم شب که رفتیم پیش مهتا مامان جون از کارهایی که مهتا کرده بود تعریف کرد :بعد از ظهر مهتا داشت حسابی شیطونی و سر و صدا میکرد عمو حمید که میخواست بخوابه بهش میگه : مهتا آروم باش من میخوام بخوابم اما مهتا دست بردار نبوده مامان جون میگه : اگه زیاد صدا کنی زنگ میزنم به آقا پلیسه . مهتا هم بی درنگ میره و گوشی تلفن و برمی داره و خیلی جدی شروع میکنه به صحبت کردن : علو سلام آقا پلیسه اینجا یه دختر شیطون داریم سریع بیاید عجله کنید ! و بمبی از خنده توی خونه منفجر میشه ...
20 شهريور 1391

خونه جدیده

کارتن های خالی رو از انباری آوردیم و وسایل خونه روداریم جمع میکنیم .گاهی مهتا می پرسه :چرا این کار رو میکنی؟  برای چی جمع میکنی؟ (بقیه در ادامه مطلب) کارتن های خالی رو از انباری آوردیم و وسایل خونه روداریم جمع میکنیم .گاهی مهتا می پرسه :چرا این کار رو میکنی؟  برای چی جمع میکنی؟ براش توضیح میدم که وسایلمون رو جمع میکنیم تا بریم یه خونه دیگه یه خونه جدید که قشنگتر و بهتر از این جاست . آروم آروم ذهن مهتا رو آماده میکنیم تا بتونه با این تغییر و جابه جایی کنار بیاد . توی کتابهای روانشناسی خوندم که جا به جایی خونه برای بچه ها خیلی سخته و زمان  می بره تا با شرایط جدید خودشون رو سازگار کنن. برای همین  یه اتاق جدید و قشنگ رو ...
19 شهريور 1391

از دست این دختر شیطون بلا !؟

                      دارم جارو برقی میکشم مهتا هم جارو برقی خودش رو آورده و کنار من هر کاری که انجام میدم اون هم ادای منو در میاره . یکدفعه دستش خورد به کلید جارو و خاموش شد نگاش کردم ببینم چی شده ؟ زودتر از من میگه : خدایا از دست این دختر شیطون بلا چی کار کنم من ؟! ببین چی کار کردم مامان ...
20 مرداد 1391

خدایا ناراحت نشو دیگه!!

                                 مهتا: مامان بیا باهم بازی کنیم . من: مامان جان اجازه بده نمازم رو بخونم بعد میام باشه ؟ مهتا :بیا دیده (با یه لحن خوشگل و سر کج) من: مامان اگه نماز نخونم خدا ازم ناراحت میشه و دوستم نداره مهتا سرش رو می گیره بالا و میگه: خدایا ناراحت نشو دیگه !!؟ ...
16 مرداد 1391

اذان گفتن مهتا

                    اوایل ماه رمضون بود سفره افطار رو چیده بودم . هنوز چند دقیقه ای تا اذان مونده بود . مهتا که رنگ و لعاب سفره به اشتها آورده بودش نشسته بود کنار سفره  . گفت :مامان بیا بشین بخوریم دیده !  گفنم : مامان هنوز اذان نگفتن نمیشه . باباش گفت: بابایی شما هم اگه میتونی صبر کن تا اذان بگن بعد بخور . مهتا که دیگه طاقت نداشت یه نگاهی به سفره کرد و بعد خودش شروع کرد به اذان گفتن . الله اکبر ... بعد شروع کرد به خوردن !!!؟ ...
10 مرداد 1391

تولد کفشدوزکی مهتا

  از قبل تصمیم داشتم که تولد دوسالگی مهتا رو کفشدوزکی بگیرم . مقدمات کار رو به همراه بابا یاسر انجام دادیم .(بقیه در ادامه مطلب)       از قبل تصمیم داشتم که تولد دوسالگی مهتا رو کفشدوزکی بگیرم . مقدمات کار رو به همراه بابا یاسر انجام دادیم . کارت دعوت شکل کفشدوزک درست کردیم و متن و محتویاتش رو با کامپیوتر طراحی کردیم . مقداری از تزیینات و از خواهرم گرفتم و با کمک خاله شیدا دامن تو تو برای دخملی درست کردیم و حسابی ذوق کردم روزتولد خاله شیدا و الینا جونی اومدن کمکمون و بابا یاسر با وسواس خاصی خونه رو برای تولد دخملش تزیین میکرد . کارها تموم شد و مهمون ها اومدن . یه جشن خودمونی اما خیلی گرم و دلچسب. ...
26 تير 1391